![]() |
![]() |
|
| تنهایی های یک اهلی لال |
|
چقدر خندیدیم ... یادی از خاطرات شیرین گذشته بود ... یه جشن کوچولوی سه نفره به مناسبت تولد یکی از دوستانم ترتیب دادیم ... بیزارم از یاد آوری خاطراتی که اون لحظه بهشون می خندم و بعدش دلم پراز غصه میشه که چرا اینقدر زود همه چی رو از دست دادم و وقتی فکر میکنم به آینده ای که میدونم زیاد جالب نیست غصه دار تر از قبل میشم .... از زندگی بیزارم ... دنبال راهی برای فرارم .... این اتفاقات اخیر هم مزید بر علت شده ... دلم بد جوری به درد اومده .... امنیت زیر صفر ... تصمیم دارم که برم ... دیگه نمیتونم تحمل کنم که توی دنیایی زندگی میکنم که خوی حیوانی درش موج میزنه و ازهمه بدتر اینکه توی کشوری هستم که ارزش انسانها برابر با ارزش یه سوسک هم نیست .... نمیتونم تاب بیارم وقتی تصویر ندا میاد جلو چشام.. ندا فقط یه سمبوله .... انگاری یکی با ناخنش روی قلبمو خراشیده .... یه جایی هستم که جای من نیست .... جایی که پر از دروغ و نا امنیه ... هیچ تضمینی نیست که قرعه بعدی به نام ما و به دلیل دیگه ای جز انتخابات نباشه .... من طرفدار هیچ حزب وگروهی نیستم ... فقط به دنبال جایی هستم که شعور و آگاهی انسانها زیر سوال نره... جایی به دور از دغدغه های پریشانی.... شاید حرفام بوی نا امیدی میده ... اما تصویری که از کودکیم تا به همین حالا از زندگی خودمو واطرافیانم دارم پر از ناله است ...پر از خون و گریه ... وقتی متولد شدم مادرم کلی استرس داشت چون دائما درگیر وقایع بعد انقلاب بودند ... کمی که بزرگتر شدم جنگ و جیغ و آژیرهای شبانه و قطعی برق وزیرزمین خونه و اون سایه های هول انگیز... کمی که بزرگتر شدم محدودیت و ترس از حکومت و ترس از بیحجابی و کمی بعد سد کنکور کمی بعد شکست عشقی کمی بعد ازدواج و حالا عدم امنیت و کابوسهای شبانه ... نفس کشیدن بیهوده ... زنده بودن به امید روزی که یه نسیم از نفس کسی که دوسش داری به صورتت بخوره ... امید داشتن به آزادی ... پرواز کردن ... خندیدن به خوبی های زندگی ... حذف زشتی ها .... و من هنوز زنده ام ... می خوام که نباشم .. میخوام که برم ... دنبال یه جرعه آزادی ام .... همین ........... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:28 توسط vafa |
|
|
بیانیه یک گروه انسان دوستانه در اروپا: دادن(دادو دهش)ُُ ما می توانیم بدهیم و می توانیم هیچ چیز نگذاریم و هر چیز که داریم بدهیم به عنوان نمونه : ـیک لبخند بدهیم ـ یک دست بدهیم ـیک مقدار وقت بدهیم ـیک ایده بدهیم ُیک مقدار هل بدهیم ـگوش بدهیم ـمشاوره بدهیم پند بدهیم ـپرو بال بدهیم ـفضا بدهیم ـخبر بدهیم (آگاهی دادن ) خوش آمد بگوییم سلام بگوییم ـجرات بدهیم شجاعت بدهیم دانش بدهیم ـبگوییم تو مهم هستی (اهمیت قایل شدن برای دیگران ) ـدستی بکش نوازشی بکن ـچیزی بخواهید از مردم ـومیلیونها تشکر ـمن نمی دانستم که اینقدر ثروتمندم . باز هم تلاش برای بهتر بودن ... نمی دونم که این جستجو وکنکاش برای رسیدن به درستی زندگی تا کجا میخواد ادامه پیدا کنه البته زمانش مهم نیست مهم اینه که طی این مراحل پخته بشی . این بیانیه هم میتونه مثل خیلی چیزای دیگه ای که میخونیم و از کنارش میگذریم یا که می خونیم و یه مدت تحت تاثیرش هستیم باشه یا که می تونه بشه یه خط فکری منسجم که البته خودت باید انتخابش کنی من از خوندش لذت بردم و از اینکه بخوام اجراش کنم مسلما بیشتر لذت میبرم . روی تک تکش فکر بکن هر کدوم از اینها رو که بدی در قبالش چیزی رو دریافت میکنی که لذتش و آرامشی که به تو میده تصور ناشدنیه البته فراموش نکن توی دنیایی هستیم که پره از انرژی های منفی و پره از بدی ممکنه یه جاهایی هم جواب نگیریم اما باید تلاش کرد چون که فرصتمون کمه برای بودن برای زیستن برای فهمیدن . یادت باشه با وجودیکه گاهی عصبی میشی جیغ میزنی ناراحتی باز هم یکی یه جایی هست که دوستت داره و داره به تو فکر میکنه ... یادت نره سعی کن اهلی کنی و اهلی بشی.........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:24 توسط vafa |
|
|
و این منم زنی تنها در استانه فصلی سرد در ابتدای در ک هستی آلوده زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست های سیمانی .... (فروغ فرخزاد) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:30 توسط vafa |
|
|
لیلی زیر درخت انار نشست درخت انار عاشق شد ُ گل داد ُ سرخ سرخ گلها انار شد ُ داغ داغ ُ هر اناری هزار تا دانه داشت دانه ها عاشق بودند ُ دانه ها توی انار جا نمیشدند. انارکوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت :راز رسیدن فقط همین بود کافی است انار دلت ترک بخورد . (عرفان نظر اهاری ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:57 توسط vafa |
|
|
ترجیح میدم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه تو کلیسا باشم و به موتور سیکلتم فکر کنم . (مار لون براندو) ترجیح میدم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست و وقتی مردم بفهمم که نیست تا اینکه طوری زندگی کنم که انگار خدا نیست و وقتی مردم بفهمم که خدا هست . (آلبر کامو) وقتی به آسمان نگاه میکنید مگویید خدا در دل من است بلکه بگویید من در دل خدا هستم . (جبران خلیل جبران) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 16:44 توسط vafa |
|
|
خسته ام ... دیگه حال راه رفتن ندارم ... به دنبال شازده کو چولو میگردم ... ندیدیش؟! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 16:44 توسط vafa |
|
|
از پشت شیشه مه گرفته دلم به هوای بیرون نگاه میکنم ... چه برف زیبایی ... دونه های ریز ریز برف با چه شتابی به دل زمین می آیند و با هر قدم عابری له و نابود میشوند .. ببین که امروز و امشب دنیا با تموم سیاهی و پلیدی اش چطور رنگ سفید به خودش گرفته و مدعی شده که افکار زائدش رو زیر این دونه های سبک تر از پر برف منجمد کرده ... میشه تعبیر زیبایی از این اتفاق نو داشت میشه دلتنگ بود و در عین این دلتنگی به زیبایی این شب تیره ئ امید وار اندیشید ... شاید که زمستان با تموم لذت و زیبایی اش برای عده ای ناراحت کننده باشه اما برای من عین زندگی است . زندگی ای که یخ کرده و همه چیزش در خواب زمستانیه خوابی که در پس این تاریکی و نیستی شکوفا شدن و بیداری نهفته است . با انگشت روی شیشه مه گرفته اتاقم میکشم چه زجه ای، چه صدای پر دردی ،چه گریه آرومی ...این پنجره هم چه بی صدا شکست .... "ها" "ها" با صدای بلند تری "ها " میکنم با چه سرعتی همه چیز محو میشوند همه چیز مثل این بخار های سرد وجودم بی صدا میشکنند و ناپدید می شوند و فقط ردی از خاطره های سیاه و روشن به جا میگذارند .آخ که چقدر دلم سیاه است .. چقدر دلتنگم ... این روزها عجیب دنبال دنیای کودکی ام در کوچه های بن بست ذهنم پرسه پرسه میزنم و با دستهایی خالی از احساس ، سرد و منجمد بر میگردم ... به آدم هایی که اون پایین در هیا هوی رفت و آمدند نگاه میکنم ... به دنبال چه هستند ، چرا این اندازه عجله ، چرا این همه آشفتگی ... چه لحظه سردی ... همه چیز برای رها شدن از این همه سردی در تکاپوی رفتن است و من آرام و بی صدا منزوی این پنجره و هیاهوی بیرون ام .... اکنون نیازمند جرعه ای تحرک و بودنم که این درون بی صدایم را به جنب و جوش در آورم و برمو برم و رها بشم از دلتنگی و تاریکی این دنیای مه آلود ... این نگاه بهت زده بهم میگه که بخند ، بخند ، زورکی بخند و گریه امانم را بی امان میکند... چشم هایم را به رو ی این دنیای منجمد و پر از هیاهو می بندم و در دنیای تاریک خودم قدم می زنم و به نا کجا آباد درونم گره محکمی میزنم به گذشته و خدا حافظ .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:16 توسط vafa |
|
|
دلم چقدر تنگ شده از حالا که هنوز پیشش هستم دلتنگشم ... مادر شاید بهترین واژه ای باشه که در تموم زندگی بهش رسیده باشم اما هیچ موقع نمیشه یه تعریف درستی از خود مادر داشت وقتی که می بینی با تموم غصه ها و درداش با تموم کج خلقی هات بازم ساده از کنارت میگذره ... نمیدونم که چرا اینقدر نگرانشم نگران اینکه که دیگه روزی نداشته باشمش و همین طور پدرم رو ...حالا که دارم بار سفر و میبندم و میرم که زندگی تازه رو شروع کنم و در کنار کس دیگه ای آروم بگیرم قرار ندارم دلم می خواد زمان به عقب برگرده و باز هم بمونم پیش پدرم و مادرم ... همسرم موجود تلخی نیست اما از این بابت که داره منو با خودش میبره و نمی تونم دیگه کنار مادرم باشم ازش دلخورم .. میدونم که دلخوریام بیمعناست .. اما کاش که بتونم از این کابوس بیدار بشم کاش که ببینم که بازم من هستم و مامانی ام و آقاجونم و خونمون و اتاق خودم ... نمی دونم چرا اینقدر دلم برای همه چیز این خونه دلتنگ شده ... حتی دلم برای ناله های مادرم و درد استخونش هم تنگ شده ... بدجوری درگیرم ... همسرم میگه افسرده ام ودیگه اون آدم شاد گذشته نیستم .... راستش نمی خوام که برم ... شبا که می بینم مامانم یه کیسه دارو می خوره و صبحها باز هم با درد از جاش بلند میشه دلم نمی خواد که برم ... شاید می ترسم از روزی که دیگه برای همیشه پیشم نباشند ... چه دنیای سیاهیه این دنیای تاهل ... هیچ موقع به این اندازه فشار زندگی رو حس نکرده بودم ... حالاست که کم کم حرفای مادرم رو میبینم که توی زندگی ام نمود پیدا کرده .... دلم واسه شبای خونمون واسه کتاب خوندناو خلوت کردنام واسه سیگار کشیدنا تنگ شده ... چه درد عجیبی گوشه دلم لونه کرده ... کاش میشد که تموم بشه و تموم بشم ....چه باید کرد؟.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:2 توسط vafa |
|
|
چگونه می گویی به هر کجا رویم آسمان همین رنگ است آه من دلم تنگ است بیا برویم ... بیا برویم دلم گرفته از این شیوه های شدادی دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من بود و تا جنوب ترین جنوب با من بود کسی که با من نیست... کسی که بی من رفت کسی ... دگر کافی است! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:28 توسط vafa |
|
|
سلام ... دوباره او مدم که از نو شروع کنم نمیدونم که چرا وبلاگم سانسور شد انگاری روی پیشونی من حک شده که همه چیزم سانسور بشه ... زیاد مهم نیست واسم چرا که آدمی که زندگی اش فیلتر شده چه اهمیت داره که غار تنهایی اش هم بسته بشه .... ما که اینجا پوستمون کلفت شده و به همه چی خو میکنیم ... ژن بدی هم نیست این ژن خو کردن .... این نیز بگذرد ... امیدوارم بازم بتونید تحملم کنید ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 18:21 توسط vafa |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اینجا یه غار سرد و تاریکه...
رها از هر چی رنگ تعلقه... یه دیوونه خونه دیگه است ... یه آشفته بازار دیگه است... آی خونه دارو بچه دار زنبیل بردار و بیار ... سیب دارم سیبای شیرین دارم ... خوش اومدید .... |
| پیوندهای روزانه |
|
روانشناسی و مشاوره کامران نجف زاده آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 مهر 1387 مرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
بزن زنگو... کسی... چه باید کرد؟ مه! خسته ام... شاید خدا! انار واین منم بیانیه میخوام که برم |
|
RSS
|